از دو طرف دارند به هم میرسند!!!!!!! الان خیلی خیلی نزدیکند. شاید فقط چند سال دیگه...
و این رسیدن به هم به نظرم خیلی شیرینه چون یه انتظار طولانی به دنبالش بوده!!!
اگه قرار بود چند سال بعد از کاشته شدن به هم برسند خیلی به سطح زمین نزدیک بودند و احتمالا نه قطعا ! از ته قطع میشدند...
زندگی ما آدما هم همین طوره...
--------------------------------------
پی نوشت :
دوستان عذر تقصیر من رو بپذیرید ، خیلی حوصله نوشتن ندارم ، کم کم دارم بیخیال این وبلاگ هم میشم . شاید اینم مثل قبلی ها حذف شد.
راستی بازم عذرخواهی میکنم چون مثل همیشه قرار نیست نظری نمایش داده بشه ![]()
شاید بهتره الانم به این سوالای سخت راحتترین جوابی که میتونیم بدیم و خودمونو راحت کنیم.
بعضی وقتا خوبه که سر خودمونو کلاه بزاریم.
اصلا راستشو بخوای، میدونی چیه؟؟!! بعضی وقتا چرت فکر کردنو چرت گویی خیلی حال میده ذهن کمتر درگیر میشه امتحان کن!مجانیه!!!
جان پسر سه ساله من است. با بچه های دیگر فرقی ندارد و هر روز دنبال سؤال پرسيدن است:" مامان، چرا این طور شده؟" " مامان، اگر این طور باشد، چه اتفاقی می افتد؟" بعضی وقت ها از سوالاتش بسیار خسته می شوم و بعضی وقت ها خودم هم نمی توانم جوابش را بدهم . به او اجازه می دهم خودش جواب را پیدا کند و البته برخی مواقع بر خلاف توقع ، جواب های جالب و بامزه اى پیدا می کند :
روزی، نگاهش به درخت کوچکی افتاد. " چرا درخت کوچولو راه نمی رود؟" " آه، فقط یک پا دارد. ماما، ازاینکه دو تا پا دارم بسیار خوشحالم."
" ماما! ببین روغن از داخل ظرف می ریزد! چرا؟"" شاید مشکلی پیش آمده است ، آها! دارد گریه می کند."
" ماما، چرا باران می بارد ؟" " آه! متوجه شدم، ابرهای سیاه آسمان را کثیف کرده است، باران آسمان را می شوید."
" ماما، چرا قطره های باران به زمین می ریزد و نه به آسمان؟" " زمین مادرشان است، نه؟ مثل شما که مرا در آغوش می گیريد. "
"چرا باران قطع شد؟" " حتما از بارش خسته شده است."
" آدم ها چرا سوار هواپیما می شوند؟" "چون آنها بال ندارند."
" چرا بادبادک ها به دور پرواز نمی کنند؟" "فهميدم، بعضی ها بندشان را در دست دارند ."
" چرا آدم دو تا گوش دارد؟" " آه متوجه شدم. یکی برای ورود و یکی برای خروج. اگر فقط یکی باشد ذهن هم گیج می شه و هم زود پر می شه!"
" چرا لازم نیست بلیت اتوبوس بخرم؟" " چون صندلی من پای مامانم است."
" چرا بابا عاشق برنامه فوتبال شده؟" " خوب چون خودش بلد نیست."
"در مسابقات چهار چرخه ها ، کی قهرمان خواهد شد؟" " فهميدم، وقتی جلو می رود، چرخ های جلو
پیروز خواهند شد و اگر به سمت عقب حرکت کند، چرخ های عقب"
یاد باد آن خاطرات رنگ رنگ
آن رفاقتهای زیبا و قشنگ
مهربانیهای خوش رنگ و سپید
نسترنهای جوان زیر بید
یاد باد آن خنده های مست مست
زندگی با هرچه بود و هرچه هست
آب بازیهای بی حد و حدود
خاک بازی با همان خاکی که بود
یاد باد آن قصه ی مادر بزرگ
قصه ی بزغاله و چوپان و گرگ
پیرهنهای قشنگ گل گلی
کفشهای کوچک مریم گلی
قهرهای ما دمی پایان نداشت
آشتی هامان سر و سامان نداشت
ما چه ایام عزیزی داشتیم
از خوشی چیزی فرو نگذاشتیم
با پر پروانه بازی کیف داشت
مرگ هر پروانه صدها حیف داشت
یادمان باشد کجا بودیم ما
سر خوش و مست و رها بودیم ما
رفت آن ایام خوب مهربان
خاطرات کودکی با ما بمان
از یک جایی به بعد که یادم نیست،
از یک اتفاقی به بعد که فراموشش کرده ام،
من از یاد خودم رفته ام… حالا کسی باید
مرا به یاد خودم بیاورد؛
کسی باید بیاید بنشیند
از “من” برایم بگوید
منی که در این عکس ها که می گویند منم،
هنوز آسمان از باورش نیفتاده و
می خندیده است…
کسی هست مرا به یاد خودم بیاورد؟
پنجره را ببند
گل هاي پريشان اين پرده را
هيچ نسيمي آرام نمي كند ديگر .
و پرنده اي در من است كه هر روز ،
به بزرگي آسمان شك مي كند .
پنجره را ببند
باراني كه در من آغاز شده است
زير هيچ چتري بند نمي آيد.
در من ،
بهاري است كه براي آمدنش
به هيچ تقويمي اعتماد نخواهد كرد .
حكمت وزيدن باد رقصاندن برگها نيست ،
امتحان ريشه هاست.
! پنجره را نبند
طوفان هميشه از درون تو آغاز مي شود ...
می خواهم بگویم…
جهان سوم جایی نیست…
جماعتی است!
جماعتی است که افتخارشان خواندن زندگینامه چه گوارا و آثار جورج اورول است، نه وصیت نامه شهیدان وطنشان
جماعتی است که دکتر شریعتی را می پرستد، اما احترام دیگران به رهبرشان را، بت و بت پرستی می خواند
جماعتی است که الاغ را از نوع بارش می شناسند، اگر پهن بود، خر است و اگر حرف، روشنفکر
جماعتی است که روشنفکر را برآمده از غرب می داند و نه از عقل و تفکر
جماعتی است که حجاب را ظلم به زن می داند، اما بهره برداری جنسی از آن را، اوج عزت و تمدن می خواند
جماعتی است که دم از اصول اخلاقی می زنند و از آنطرف نگران پایمال شدن حقوق همجنس گرایان هستند
جماعتی است که دم از حقوق بهائیان و احترام به عقاید می زنند و اعتقادات شیعیان را به سخره می گیرند
جماعتی است که سعی در تقدس زدایی از همه چیز دارند، در حالیکه آزادی بیان و اندیشه را مقدس می دانند
جماعتی است که از اسلام رحمانی دم می زنند و خواهان جمهوری ایرانی هستند
جماعتی است که نقض حقوق بشر را در زندان اوین می بیند و نه در فلسطین و عراق و افغانستان و ابوغریب و گوانتانامو
جماعتی است که به مصدق عشق می ورزند و در عین حال هنوز بی بی سی را باور و قبول دارند.
جماعتی است که میزان محبوبیت خود را در جامعه، از طریق تعداد لایک های پیج خود در فیسبوک می سنجد
جماعتی است که صبح تا شب در کنار بی بی سی،voa ، فردا، زمانه و فارسی وان آرام می گیرند و فردایش از عدل علی برایمان می خوانند
جماعتی است که خود را مسلمان می داند، اما مسلمانان را برادر خود نمی داند
جماعتی است که روشنفکری را در مخالفت با دین می پندارد
جماعتی است که اخبارشان از روی توهمات و داستان پردازی های خبرنگارانش هست و نه از روی واقعیت +
جماعتی است که دم از جعلی بودن زیارت عاشورا می زنند و یا حسین، میر حسین سر می دهند…..
جماعتی است بی دین، که از بی دینی دین داران شکایت می کند
جهان سوم، جماعتی است …..
اگه بهت بگم دنیا نه از نگاه عرفان بلکه در نگاه علم هیچ و مجاز است باور میکنی... خدا این همه آیت برای ما فرستاد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
انسان خلیفه بینهایت است و در زمین حصار میکشد...
سلام
این متن بالا نظر زیبای آقا/خانم بیکران است.که لطف کردن در پست تنهایی گذاشتن چون وبلاگشونو ننوشتن پس اینجا جوابشونو میدم.
چقدر بحرفات معتقدی؟ چقدر عمل میکنی؟
من نیازی به تظاهر ندارم اینجا کسی منو نمیشناسه پس همون چیزایی که بهشون اعتقاد دارم رو اینجا میزارم و لافی در کار نیست و اینکه چقدر عمل میکنم؟ اصولا وقتی آدم به چیزی اعتقاد داره سعی میکنه به همون عمل کنه مطمئنا لغزشهایی هم هست که سعی میکنم برطرف کنم.
ممنون از همه دوستانی که لطف میکنن به این وبلاگ سر میزنن و خیــــــــــــــــــــلی ممنون که نظر میدین.
گفتم: اين جلوي كفشم وَر اومده . بي زحمت بچسبونش.
گفت: برات مي دوزم. عمري مي شه.
گفتم: نه! فقط بچسبون.
چپ چپ نگاهم كرد. گفت: دارم مي گم مي دوزمش .. ديگه هر كاري كني پاره نمي شه.
لب و لوچهام را كج و صاف كردم. گفتم: آخه جاي دوختش كه معلوم مي شه. نمي خوام ظاهر كفشم خراب بشه.
گفت: خب با نخ مشكي مي دوزم معلوم نشه.
ديگه داشت زيادي كشش ميداد. من كجا كه با يه پيرمرد افغاني كه از بس صورتش چروك خورده، قيافه ش پيدا نيست، سروكله بزنم؟!
سرم رو گرفتم بالا و گفتم: بازم معلوم مي شه آقا. شما كارتو بكن.
پيرمرد توي چشمام خيره شد. گفت اصلا معلوم بشه چي مي شه؟ از شخصيتت كم مي شه؟ از هوش و استعدادت كم مي شه؟ آينده ت خراب مي شه؟ چي مي شه بابا جون؟ هان؟
من جوابي براي اين سوالها از قبل آماده نكرده بودم. هاج مونده بودم لاي چندتا دمپايي پاره و كفش هاي زوار دررفته و قوطي هاي واكس. احساس مي كردم الان دسته ي بند كفش ها ميان مي پيچن دور گِلوم.
گفت: كفش مال اينه كه بدويي. مال اينه كه زود برسي. حالا چهارتا دوخت هم بخوره كه بد نيست. تازه مال تو بهتر تره! محكم تره!
چشم من چسبيده بود به دستهايي كه داشت دولايه ي پاره شده ي كفشو به هم فشار مي داد .
گفتم: شما درست مي گين ولي خب بالاخره ظاهرشم مهمه. وگرنه من مي رفتم يه كفش دوزاري مي خريدم . كلي گشتم تا يه كفش خوب بخرم كه خوشگل باشه و بهم بياد.
اين مسخره ترين جوابي بود كه دادم. مي دونم!
پيرمرد گفت: آدما به دو دليل ميان اينجا كفشاشونو مي دن به من. يكي چون اون كفشه رو خيلي دوس دارن و فكر مي كنن حالا حالاها مي شه ازش استفاده كرد. يكي هم اين كه فعلا پول خريدن يه كفش جديد رو ندارن . ولي بابا جون من! آخه كفشم چيزيه كه آدم دوستش داشته باشه؟ باهاش راه برو . چيكار داري دوخت داره يا نه؟ تو اگه نگاهت هي به كفشات باشه كه ميفتي بابا جون! تو نگاهت رو بدوز به جلوي راهت. به اونجايي كه مي خواي بري برسي.
من همونطور ايستاده، نشسته بودم سر كلاس يه پيرمرد چروكيده ي افغاني . داشت راه و رسم زندگي كردنو يادم ميداد. داشت با همون لهجه ي قشنگش چيزي رو به من ياد مي داد كه من هميشه ادعاشو داشتم كه بلدم.
رفيق! من جلوي اين پيرمرد افغاني رسما كم آوردم
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت ...
(دکتر علی شریعتی)
خواستم بگم تنهایی زیباست چون خداهم تنهاست دیدم دکتر شریعتی میگه:
«خدا برای تنهایی اش آدم را آفرید.»
خواستم بگم تنهام دیدم خدا واسه تنهاییهش منو انتخاب کرده پس من چرا اونو انتخاب نکنم...
نتیجه گرفتم هیچی نگم...
دست نوشته خودم
هر چی محله ها بالاتر میره این رابطه کم و کمتر میشه. معرفتا از بین میره. نه کسی کسی رو میشناسه نه میخواد که بشناسه.
این که تو جامعه است و آدم خیلی توقع نداره از همسایه اش اما این داره مد میشه تو خانواده ها!!!
فامیل که شاید فقط عید به عید هم رو ببینند که جدیدا همه میرن مسافرت که ترجیحا هیچ دیداری صورت نگیره. بچه ها که برای ادامه ی تحصیل دارن از کشور خارج میشن و قید خانواده رو میزنن.اگرم نرن که هر کدوم یه ساعتی میان خونه و معمولا تو روزای غیر تعطیل هم رو نمیبینند...
نمیگم این قاعده کلیه اما حداقل تو اطرافیانم اینو زیاد دیدم. چند سال دیگه چی قراره سرمون بیاد؟ این کم شدن ها تا کجا پیش میره؟ یعنی میشه دوباره برگردیم سر جای اولمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
